تبليغاتX
خزوون

 

از يه نگاه ساده شروع شد....
وچه ساده به دل نشست.....
هر بار با حضورش شوق را در چشمانم مي آفريد...روزهاي زيادي قطاروار گذشتند و امان از گذر ثانيه ها كه ناتوانيت را اينگونه به رخت ميكشند
در يكي از اين روزها خزوون متولد شد..
خزوون شد يه نماد..نماد ناگفته هاي من..نماد زيبايي هاي تو..
نماد عشق..نماد تباهي من..
و امروز بيش از هر روز معنايش را حس ميكنم...
و امروز يك روز سرد زمستاني كه باد مژده رسيدن بهار را در گوش درختان زمزمه ميكند وآسمان  همچون دل من گرفته...
خزوون پايان ميابد..
وقتي نفرت تك تك سلولهايت را  گرفته وهيچ راه ورودي به قلبت نمانده...وقتي كه من فرياد دلم را خفه ميكنم و تو مرا ميشكني...

من هنوز صداي قلبم را زير برگ هاي  پاييزي ميشنوم...
او هنوز تو را ميخواند....

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:44 توسط خزوون |