
آقا یه نگاهی هم به ما کن......
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 13:26 توسط خزوون
|

مي نويسم از سرمايي كه احساسات را سرد و يخ زده كرده.. مينويسم از تنهايي كه پاياني ندارد.. اغاز ميكنم..نه ميخواهم تنهاييم را پايان دهم.. نقطه اي آخرش گذارم وسر خط شروع كنم.. مگر ميشود؟!مگر تمام ميشود؟!....
روزي خزوون در تابستون شكل گرفت.. شايد يك روز مثل همين روزهاي سرد زمستاني تمام بشه. شايد..
زمينيها را باور ندارم.. نميدانم معبودم ..معبود پاييز به چه اميدي اجازه ورود زميني ها را ميدهد.. به چه اميدي؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
خسته ام از زميني بودنم از كنار زمينيان به سر بردنم.. از اين سردي حاكم.. از تنهايي..از دورنگي ها..از دروغ......
نميدانم..چرا ذهنم خالي نميشود؟؟؟؟! شايد خزوون هم از من خسته است..شايد... شايد رفت تا فراموشم كند..شايد...
نقطه سر خط....
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:35 توسط خزوون
|
