یه درخت خزوون زده تو اوج پاییز می تونه جرقه خوبی باشه واسه نوشتن بهونه ها...
وقتی از پشت پنجره بی بهونه نگاهی به پاییزی که واقعیت را در بر گرفته نمی کنم.. وقتی حتی رویاهای بارونی هم دست به قلمم نمی کنن.. نمی شه بیشتر از این ازم انتظار داشت.. چه میشه کرد..روزگاره و آدماش.... یه اتاق که فقط یه تابلوی خزوون زده و شمع های نیمه سوختش یه حس...نه دیگه حسی و بوجود نمیارن... یه خزوون زده که سازش داره خاک میخوره تا مبادا رویاییش کنه.. کسی که پرده ی اتاقش کنار نمیره تا چشمش خزونو ببینه و بارونی شه... چه جوری میتونه از خزوون بگه؟؟؟ خدا هم که قربونش برم دل به دل آسمون نمیده بلکه ابرا حالی به حالی بشن و بارون سفره ی خزوونو صفا بده ... آره عزیزم ..اینا بهونه ی ننوشتنه... هر چند که واسه خودمم قانع کننده نیست.. فقط میدونم این خزوون متفاوته..... 

+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:36 توسط خزوون
|
