
احساس خستگي ميکنم..
بوي نم بارون..بوي خاک..يه لحظه تو ذهنم خزوون تداعي ميشه..
اروم چشمامو باز ميکنم..انگار داره بارون مياد..اره بارونه..من اينجا چه کار ميکنم؟؟؟!!!!!!وسط يه جنگل خزوون زده!!..انگار زمين خوردم ومدتیه روي زمين داراز کشيدم ..نه! انگاري زير برگا خوابيدم...نکنه خزوون ميخواد منو تو خودش دفن کنه؟!سعي ميکنم بلند بشم اما تواني تو بدنم حس نميکنم..
باد و بارونه..با وزش باد درختا در گوش هم چيزيو زمزمه ميکنن..انگار دارن بهم ميخندن..
لحظه ي تلخيه..انگار همه چيز براي مرگ من تو خزوون ..تو اون جنگل بارون زده اماده شده..
وايي خداي من اينا همون برگايي هستن که من زير
پاهام لهشون ميکردم..حالا اونا دارن منو زير غرورشون له ميکنن..
چقدر اين جنگل برام اشناست....اره همون جنگليه که يه روز قلبمو توش جا گذاشتم..نه جا که نداشتم..زير همين برگا دفنش کردم..حالادارم خودم اينجا دفن ميشم..
نه خداي من..قرار نبود..قرار نبود سرنوشت اينجوري رقم بخوره..نه..
قطره هاي بارون..همونایی که با اشکام همراه ميشدن..اسمون داره براي من گريه ميکنه؟؟!!نه..چه بي رحمانه داره رده
پاهاما
پاک ميکنه..چراااا؟؟؟؟؟؟
من که عاشق خزوون بودم..من که بارون را دوست داشتم..حالا اين جنگل..اين برگا..اين باروون چيو ميخواد به من ثابت کنه؟؟؟؟؟..
اينبار با تمام وجودم تصميم به اغاز کردن ميگيرم..
وايي من روي
پاهام ايستادم..!!!!!!!!!بي اراده دارم دنباله چيزي ميگردم دنباله گم شدم..فلبمو از زير برگا
پيدا ميکنم..يه لحظه به خودم ميام..اينجا کجاست؟؟؟..
پس اون جنگل و برگاش چي شدن؟؟؟؟!!!!!!!
يه حسي تو وجودم جون ميگيره..يه نگاهي به دورو برم ميندازم..هوا بهاريه..اخرايه بهاره..يه جاده روبه رومه..يه جاده ي سر سبز..
يکي هم منتظر ايستاده وسط جاده..
يعني منتظره منه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 2:54 توسط خزوون
|
