شايد زندگي به زيبايي روياهاي من نبود.. شايد من سهمي از ستاره هاي آ سمان نبرده بودم وبيهوده هر شب چشم به آسمان مي دوختم.. "شايد قيمت وفا بيشتر از ان بود که بهانه دوست داشتني من از عهده پرداختنش بر بيايد.." شايد عشق فقط در کتابها معنا مي شد و من بي بهانه ان را در کوچه پس کوچه های دوستی جستو جو ميکردم شايد دروغ رسم زندگي ادمها بود ومن به اين رسم و رسوم اگاهي نداشتم... شايد اشک براي اين ادمهاي رنگي معنا نشده بود .. شايد يک رنگي مفهومي نداشت.. و شايد خيلي شايد هاي ديگر که ان زندگي سفيد را سياه کرد و به اينجا رسيد...... اما اينبار آغاز ميکنم..تنها اما آگاه و شايد نا مهربان... بلکه اينبار پاياني روشن در انتظار باشد...
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:13 توسط خزوون
|

اینجا اخر دنیاست ..جایی که اغاز بی معناست و سفر کردن شوخی بی مزه ایست.. اینجا تنهایی مطلق است..
اینجا خورشیدی طلوع نمی کندو کسی غروب را نمی فهمد...
اینجا زیبا ترین ارزو مرگ است و وتنها امید انتظار مرگ کشیدن است..
اینجا قلبی برای تپیدن وجود ندارد و با هم بودن درک نمیشود..
اینجا همه در زمان حال زندگی میکنند گویی گذشته ای وجود نداشته و نخوا هد داشت...
اینجا فراموشی اصل زندگیست..
و من در اینجاخیلی ساده فرا موش شدم و به گذشته ای که وجود نداره تبعید شدم..
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:54 توسط خزوون
|
