من برگشتم
ميدونم سفرم خيلي طول نکشيد اما شايد همين سي روز کافي بود تا من به خيلي چيزها فکر کنم
هنوز چند قدمي از از روياهام دور نشده بودم که گرد فراموشي روي خاطراتم نشست.
وقتي به پشت سرم نگاه مي کردم ديگه خبري از منتظرت مي مونم نبود خيلي ساده از ذهن خيلي ها محو شدم خيلي ساده
راه رفتن توي جادهي واقعيت برام خيلي سخت بود چون هر لحظه از سفرم پشيمون مي شدم ولي بي وفايي اونايي که گفتن منتظرت ميمونيم باعث ميشد قدم بر دارم تا از روياهايي که بوي دروغ و دورنگي ميداد دور بشم
...
هر چند رويا و واقعيت من اونقدر از هم دور نيستن شايد در يک قدمي هم هستن
.....
دلم مي خواست وقتي برميگردم عاشق شده باشم اما...
...
الان دارم واسه ي کسي مينويسم که تو روياهام قدم بر مي داشت اما خيلي به واقعيت نزديک بود شايد تنها دليل دوباره نوشتنم اونه
کسي که پر از احساسه و تهي از بيان احساس
درسته همراه من بودي پا به پام قدم برداشتي ..ميدوني من تو را باور دارم صداقتت رو احساستو پاکيت را ...
خيلي سخته برام گفتنش
کلمه کلمه ي اين پست را هم به سختي نوشتم
تو اين مدت نمي تونستم دست به قلم بشم..
گلم يه جورايي راهت را اشتباه اومدي شايدم مقصر اصلي من بودم
ولي الان هم دير نشده از من بگذر
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 14:1 توسط خزوون
|
