تبليغاتX
خزوون

بوي اميد مياد لحظه ها به شوق رسيدن خزون مي گذرن

چيزي تا اومدن خزون و سفر من باقي نمونده

به شوق خزون دوباره متولد شدم

مي خوام پرواز کنم از اين دنياي خيالي

پا به واقعيت بذارم

مي خوام تو خزون غرق بشم

اره منم مسافرم مثل خيلي ها که رفتن وهر چي منتظرشون مونديم برنگشتن

اما من با اونا فرق دارم

من ميرم به اميد روزي که برگردم

با دست پر با يه دنيا روشنايي

نمي دونم سفرم چقدر طول مي کشه يه خزون دو تا خزون..

 

 

اين مدت همش رويا بود

بد نبود ولي خوب خوب هم نبود

...

 

کوله بارمو بستم

فقط...

راستي تو دنياي حقيقي هيچ کس منتظرم نيست هيچ کس

ولي من مي خوام تجربه اش کنم

   

خيلي ها تو اين دنياي خيالي همراهم بودن قدم   به قدم همراهيم کردن

خيلي ها حتي موقع سقوط دستمو گرفتن

اما بعضي ها وسط راه خسته شدن..

بعضي ها هم همراهي کردن بدون اينکه از خودشون ردپايي بذارن

ولي من حسشون کردم

ديگه وقتي نموده

خداحافظ

 

 

 

 

 

بر فراز قله هاي دلتنگي برايم اواز بخوانيد

به سفر مروم به شهر شقايق هاي دور

اگر باز گردم

يک سبد عشق

 يک قواره دوست داشتن

 يک چمدان دلتنگي

خدانگهدارتان

 

اي مرغان سکوت

و ای مرداب های خاموش

 و ای فرزندان زیبای هستی

 من  تا ته جاده های بی نهایت دوستتان میدارم

شاید تا باز گردم دوباره عاشق شده باشم

و این هنگام رفتن من است در استانه ی پاییز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 13:32 توسط خزوون |

زیبا تولدم گذشت تو مگه اینجا اومدی

حتی نیومدی بگی چرا به دنیا اومدی......

م.ح

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:25 توسط خزوون |

دوباره چشمامو می بندم

می خوام  لحظه های خوب یادم بیاد..

خنده های کودکی..

اغوش مادرم..

دستای گرم پدرم..

.......

....

لحظه هایی که در انتظار تو بودم

                 تو

می خوام از (تو) که تو قصه هامه بگم..

تو یی که هیچ وقت وجود نداشت

همش رویا بود

( تو) وجود نداشت وجود نداشت وجود نداشت

من واسه کی می نویسم واسه خیالاته پوچم

واسه رویا هایی که به حقیقت پیوند نخورد

واسه تنهایی هام که هیچ کس پرش نکرد

دور من پر از خالیه

 

 

من نوشتم

من به اخر خط رسیدم

من سقوط کردم

من باختم

همش من بودم

حالا هم من نابود شدم

 

دیگه رویایی وجود نداره

دور تا دورمو سیاهی گرفته

تاریکی های واقعیت

........

احساس گناه میکنم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 16:15 توسط خزوون |

توی اتاقم نشستم دارم خاطراتم را رو مرور می کنم

چشمامو می بندم تمام لحظه هایی که گذشت را حس می کنم

داره بارون میاد بوی خاک ...

دارم قدم می زنم زیر بارون بدون چتر..

دلم می خواد پرواز کنم

توی اتاقم نشستم..

اروم شمع را روشن می کنم

هنوز صدای بارون تو گوشمه

سه تارمو بر می دارم شروع می کنم به زدن..

دارم پرواز میکنم..

چشمامو باز میکنم همه جا تاریکه..

ترس همه ی وجودمو میگیره

نمی دونم کجا هستم..!!!!

چشمامو میبندم ..گرمی دستای...

احساس سبکی می کنم

ته دلم خالی میشه

چشمامو باز می کنم

اشکام گونه های یخ زده ام رو خیس می کنه

لحظه ها تند تند می گذرن

یک لحظه زمان می ایسته

دوباره همه جا تاریکه

من سقوط کردم......

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:23 توسط خزوون |