هوای غم زده ایست نازنینم نازنینم!کدام نازنین ؟ وقتی حتی دیگر به امید دیدنم پلک هایش را روی هم نمی گذارد .. دیگر کلمات هم به هم دل نمی سپارند ان ها هم از با هم بودن رنجورند می گویند بنویس.. وقتی دست نوشته هایم احساس دلتنگی در معشوقه ام ایجاد نمی کند.. کدامین معشوقه؟؟؟؟؟؟؟؟ او که دم از عشق می زد!!!!! ان عاشقی نبود!! صدای خش خش برگ های خزان زده ای بود که من دوستت دارم می شنیدمش.. در رویا هایم جای نفس کشیدن هم نیست چه برسد به قدم زدن.. غنچه های احساسم ناشکفته پژمرد برگهای خزان زده ی عمر هم زیر پای...خورد شدند درخت خیالاتم در انتظار بهار خشک شد خود را در انتهای راه می بینم ولی او نیست.. تنهای تنهایم......
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:26 توسط خزوون
|


متاسفم
برای لحظه ها که می میرند
هدف هایی که نابود میشوند
استعدادهایی که نهفته می مانند
حرف هایی که نا گفته میمانند
احساس هایی که نا دیده گرفته می شوند..
ومتاسفم برای
قلبی که شکستم
غروری که خورد کردم..
ومتاسفم برای
خودم >>>>>>> تو ......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:24 توسط خزوون
|


یک دنیا سکوت حکم فرماست
در تنهای ام به سکوت محکوم شدم
سکوتی که حتی خش خش برگ های خزان زده ی عمرم جرات شکستنش را ندارند
چه برسد به صدای رویایی هق هق معشوقه ای که به یاد یارش اشک میریزد
اشک!
ان ها هم بی صدا می ایند
حتی جوانه های احساسم سرکشی نمی کنند
ناله نمی زنند اه نمی کشند..
در این حجم سکوت پر ز فریادم..
برگرد
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 12:27 توسط خزوون
|


دلم به وزن آفرينش گرفته است ... حديث جدايي يا نزديكي
نيست ... ! قدر يكديگر را نمي دانيم ... در دنيايي كوچك هر
يك به اندازه قلب خويش گرفتاريم ... « از هيچ كس نمي پرسند
چه هنگام مي تواند خدانگهدار بگويد ... از عادات انسانيش
نمي پرسند ... از خويشتنش نميپرسند ...» كاشكي مثل
روزهاي عيد هر روزمان را .. هر لحظهمان را لبريز از عشق
قناعت گونه صرف مي كرديم ... و بين دلهايمان اين همه
فاصله نبود ... كاشكي روزهاي واپسين
عاشقي فرصتهاي غنيمتمان بود ... يكديگر را مي فريبيم .. دل
خويش را يك بار هم كه دريايي ميكنيم طوفاني ميشود !
مي خورد به صخره ها مي تازد... ويران مي كند ...چرا ما
ياد نگرفته ايم قانون وفاداري را .... چرا سخت شده است
گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست داشته شدن
بي شائبه ... بي محابا ... بيپروا ...
دلم گرفته است به وزن آفرينش!!!!
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:7 توسط خزوون
|


سراب آن دلداده ...
اشک بود و آهي ... و فراقي به وسعت ابديتي بي سرانجام ...
و سرابي بود از آفتابي ، که غروب آکنده از اندوه بي پايان آن ، افق را به ديدگان سرخ جامه اش ، ملموس روياهاي پر ز خاطراتش گردانيده بود ، که در فراق دلداده اي مجنون ، نظاره گر طريقي بود که سرابش بدان رهسپار گرديده بود ...
و نفسهاي به خم افتاده اش به اميد ديداري دوباره ، همصداي ترنمي بود که گاهشمار ديدار آن سراب را زمزمه ميکرد ...
و زمين طريقي بود که آن اشک و آه را به سرانجامي رساند که حتي رويا نيز ياراي بازگويي آن يادمان را نداشت ... پاياني که خبر از پيچش امواج گيسوانش را بر گريبانم ميداد ...
انتظار به انتهايش رسيد ... سراب اينجا بود ... و زمين به آسمان نزديک گرديد تا وصال با ابديت ، زمزمه حضورش را به هفته اي از وحدت الهي جشن گيرد ...
هجرت به پايانش رسيده بود ، تا حرمت آن سراب را به پيچشي لرزان ، در پناهگاهي ظلماني ، ابدي گرداند ...
اينجا سرزميني بود که دلداده اي پايکوبان از وصال آن سراب ، خاطره سازي ميکرد ... دريغا که تقدير بهانه اي شد براي رفتن ... دل کندن ... ديگر شب فرا رسيده بود و سراب آن غروب به پايانش نزديک مي شد ... زمان مي گذشت و حسرت بيداد ...
شب آمد و آن سراب در انتظار طلوعي ديگر به پايانش شتافت ...
اشکها سرازير گشتند ، تا زمزمه اي باشند ياد را ، به اميد رسيدن به نگاهي ، برچيده از وصالي ، در محفلي ديگر از دياري ...
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:45 توسط خزوون
|

یکی بود یکی نبود اونی که بود تو بودیو اونی که نبود من بودم 
یکی داشتو یکی نداشت
اونی داشت تو بودی
و اونی که تو رو نداشت من بودم
یکی بردو یکی باخت
اونی که برد تو بودی
و اونی که دل به تو باخت من بودم
یکی گفت و یکی نگفت
اونی که گفت تو بودی
و اونی که دوست دارم و
جز تو به هیچکس نگفت من بودم
یکی خواست و یکی نخواست
اونی که خواست تو بودی
و اونی که جز تو کسی رو نخواست من بودم
یکی موندو یکی نموند
اونی که موند تو بودی
و اونی که بدونه تو زنده نموند من بودم
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:16 توسط خزوون
|
