
دروغ ساده ای بود این همدلی.......
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:15 توسط خزوون
|


می گویند:
نفهمی بی احساسی سنگ دلی ....
اما منم ادمم....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:32 توسط خزوون
|

رفتي و چه ساده مرا فراموش کردي فضاي بودنت را کمي مغشوش کردي رفتي و مرا با خاطره اي از خويش در شهر احساس خودم سيه پوش کردي رفتي و فروغ عشق جانسوز مرا با اشکهاي شبانه ام هم آغوش کردي اگر رفتم تو یادم کن اگر مردم تو خاکم کن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 15:13 توسط خزوون
|


delmorde
_... : تو شبستون خيالت..
پاي پله هاي پلكت مچ مهتابو مي گيرم
اون دمي كه گرگ و ميشه پاي گله ي شقايق پيش پاي تو مي ميرم
من شبو با خاطراتش وصله ميكنم ’ميدوزم
زخم خورشيدي تن رو با شبو شبنم مي بندم
اگه معشوقم تو باشي
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 15:45 توسط خزوون
|


اهای خبر نداری دلم داره می میره.....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 18:34 توسط خزوون
|

گفتگوی چهار شمع چهار شمع به آرامی می سوختند
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و
عشق را در وجود خود
حفظ کنیم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:37 توسط خزوون
|

واژهای است که من توانه توصیفش را ندارم..
فقط می تونم بگم خیلی دوستت دارم مادر
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 9:12 توسط خزوون
|

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:37 توسط خزوون
|

پشت تنهايي من که رسيدي گوشهايت را بگير 
اينجا سکوت گوش تو را کر ميکند
اما
چشمهايت را باز کن تا بتواني لحظه لحظه اعدام ثانيه ها را نظاره کني
هجوم سايه هاي خيال، سرابهاي بي وقفه ي عشق، تک بوسه هاي سرد
و
فريادهاي عقيم جواني منظره اي به تو ميدهد که ميتواني جغرافياي تنهايي مرا به خوبي ترسيم کنی
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:21 توسط خزوون
|

نفهميدي چه مي گويم
ندانستي چه مي خواهم
*
گمان کردي که چون از عشق مي گويم
نياز پيکرم را در تو مي جويم
*
تو فکر کردي
که عشق جز خواهش تن نيست
و جز اين آرزو در باطن من نيست
*
نفهميدي! نفهميدي!
که اين افکار در من نيست!!
*
و عشق آن واژه پاکيست
براي من...
که بي تو معني تنهايي مطلق
براي دستهاي من...
براي حرف هاي من...
براي آنچه مي گويم...
*
نمي داني! نمي داني!...
چه مي گويم
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:20 توسط خزوون
|

نميخوام اين آخرين ، بازي زندگيم ببازيم
از منم ميگزره اما به دلت چاره نسازي
اومدي بشکني بشکن ، از من ساده چي مونده قبل تو هر کي بوده ، تموم تار و پود سوزونده
بيا اين تو و دلو & باقي احساسي که مونده
آسمون سينه ما ، خيلي وقته بي ستاره س
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن
يقتو نميگيره هيچکس ، آخه من اينجا غريبم
طفلي اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مــــــــرد
خنده کوتاهم اما ، بيا گريه کن عذاب کن
باقي دلم يه مشت خاک، همينم ميخوام نباشه
ديگه متروک مونده واست ، خاک پير ساحل من
بازي بسه پاشو بشکن ، من غريبو تو غريبــــه
آسمون سينه ما ، خيلي وقته بي ستاره س
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن
يقتو نميگيره هيچکس ، من که با خودم غريبم
طفلي اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مــــــــرد
آسمون سينه ما ، خيلي وقته بي ستاره س
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:13 توسط خزوون
|

توی یک جنگل تندیس کبود ................................................................
یه پرنده آشیونه ساخته بود
خونه داغ عشق خورشید تو پرش
جنگل بزرگه خورشید رو سرش
تو هوای آفتابی روی درختا میپرید
تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید
تا یه روز ابرای سنگی اومدن
دنیای قشنگشو بهم زدن
هر چی پر زد آسمون آبی نشد
ابرا موندن هوا آفتابی نشد
بسکه خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید
یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل .......... پر کشیــــــد
زندگیشو توی جنگل جا گذاشت
رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت
رفت و عاقبت به خورشیدش رسید
اما خورشید به تنش آتیش کشید
اگه خورشید یکی تو آسمونه
مرغ عاشق رو زمین فراوونه
روزی یکی به بالا چشم می دوزه
میره با اینکه میدونه می سوزه
من همون پرنده بودم که یه روز خورشید و دید
اسم من یه قصه شد قصه رو دنیـا شنیــــــــــد
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 7:12 توسط خزوون
|


+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 8:45 توسط خزوون
|

bi ehsasi ke dam az ehsas mizad gooreta gom kon boro bad bakhte bichare kheyli bichareiy vaghean barat motoasefam !!!!!!!!!!!!!!!!!! این اخرین حرف های فردی بود که دم از عشق میزد . ایا واقعا عاشق بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 7:52 توسط خزوون
|

شوقی نمانده
دیگر اشک هایم همدم تنهایی ام نمی شوند.
چرا؟؟
............
............
...........
...
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:43 توسط خزوون
|

از اومدنش ترس دارم.. ولی برای رسیدنش لحظه شماری میکنم.. کاش این شمارش معکوس دیرتر شروع می شد میترسم......
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:34 توسط خزوون
|

خیلی وقته حالم بده..ولی هیچ کسی متوجه نیست.
از همه بدم می یاد از خودم بیشتر..
نمی تونم هیچ کس را تحمل کنم حتی..
یه جورایی خسته شدم ..
انگار رسیدم به اخر خط..
به یه علامت سوال بزرگ...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:56 توسط خزوون
|

به نام خدايي ، كه جز به فضل و رحمتش به چيزي اميدوار نيستم
و از چيزي جز عدل و دادش نمي ترسم
سلامي به درازي ساليان سال و به تازگي و سرزندگي بهار
آنجا که آفتاب آرزو
به سرخي مي گرايد و
نشانه هاي زندگي
حکم بر فراموشي ميدهد ،
چاره اي نيست جز
حرکت در مسير سرنوشت...
روزها گذشت
و درخت انتظار
جز ميوه نااميدي
ثمري نداشت
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 8:24 توسط خزوون
|

تو که نيستي تا ببيني من و اين دل شکسته تک و تنها توي غربت به اميد تو نشسته تو که نيستي تا ببيني منو اين دستاي خسته يه ورق کاغذ خالي با يه احساس شکسته تو که نيستي تا ببيني منو اين روزاي غميگين يه سکوت سرد و وحشي توي لحظه هاي سنگين تو که نيستي تا ببيني منو ديواراي سنگي فاصله بين منو توست،کاش بگي که برميگردي تو که نيستي تا ببيني منو اين پلکاي خيسم تو تموم بي کسيها دارم از تو مينويسم تو که نيستي تا ببيني لحظه هام بي تو چه سردن واسه نبودن تو هموشون
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 19:1 توسط خزوون
|

فرياد مي زنم تو را تا روح دردمند ياس را با آواي دل نواز بهار آرامش بخشي. اي ستاره زيبايي ها! فرياد مي زنم تو را تا ياورم باشي در خيابان هاي پر از خستگي. فرياد مي زنم در سکوتي پر ازدحام تا بشنوي صدايم را از پي پرده هاي تاريکي اي سپيده روشنايي ها! بي قرار تواَم؛ غروب بي کسي هايم را درياب. من خسته ام؛ فريادم را بشنو و باور کن دلتنگي هايم را
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 18:58 توسط خزوون
|


ولرزش يک دل....ابريِ سپيد روحي مه آلود.....پرده اي اشک.....
شاخه اي رز سرخ در دستم.....حس کردن گرماي قطره اي باران دل بر سرماي گونه هاي تن.....هستي من بر اشک.....هستي گلبرگهاي رز بر خاک......شبنم اشک بر گلبرگها.....تار و پود خاک مي لرزد.....
و من کنار دوست داشتن آهنگين همهء کساني که سرخي اين حس را به صورتي زمينهء هستي ام ضميمه کردند ، تنها شده ام.....دوست داشتن؟!؟!؟!؟!؟ دوست داشتن؟!؟!؟!؟!؟دوست داشتن؟!؟!؟!؟!؟......(دوستشان دارم چون دوستم دارند......دوستم دارند چون دوستشان دارم.....دوست داشتني براي دوست داشتن!!!!!!!!!!!!.....)
و بي رنگي ِ رنگ رنگِ اشکهايي که از سکوت دلم فرياد ميزنند.....
هستي گلبرگهاي رز بر خاک.....هستي من بر اشک.....
ردپايي سياه بر سپيدي يک احساس.....
من در تمام بي چراغي شبها ، تنها.....
رقص اشک کنار نگاهي که با التهابي خاکستري بر بيراههء لحظاتِ آبي ِ سبزش بوسه مي زند....
آينه هائي پر از تصوير سکوت باورم.......
ساقهء خشک تپش ها در دست.......دست از يادِ مشعل ها تهي.....
روزها طنين انداز ريزش پيوندها......
شاخه هاي نور در تالابِ تاريکي رها....آينه در دودِ خاموشي......
اشک ها روي احساس من مي لغرند.......اشک ها راز مرا مي دانند........
و من در بي نهايت دوردستِ خودم تنها....آن سو خاکستري باورم پيدا.......
شب رنگهايش را بر من مي ريزد......شب نيز مي گريد.......
و من راهي تهي را بر گلبرگهاي اشک آلودم آغاز مي کنم.....در عطش تاريکي شب.....
ميروم خاکستر بال هايم را بر باد دهم......
......من ، شبيهِ هيچ......هيچ ، شبيهِ همه چيز.....
از رنگِ فردا مي ترسم ، و از رنگ هاي احساسم.....
عطر نغمه اي گم شده مي آيد......
و اينک تلخي لبخند بر شيريني گريستن بي رنگِ بي صدايم سيلي مي زند......
باز هم زندگي بر پله هاي حيات نشسته ست و مرا مي خواند.
......مرا مي خواند.....
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:54 توسط خزوون
|

اگر مي بيني که زنده ام ، نفس مي کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...
اگر مي بيني شادم ، خندانم ، با وجود اينکه اينهمه غصه
در دل دارد ، تنها به اميد بودن تو است....
اگر مي بيني آرامم ، بي تابم ، سر به زير ، ساکت و گوشه گير ، فقط
به خاطر عشقي است که از سوي تو در دلم نشسته است....
اگر ديدي گريانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پريشانم ، بدان که بدجور
دلم هواي تو را کرده است و دلم ديگر طاقت دوري تو را ندارد !
اگر ديدي نيستم ، نه صدايي و نه خبري از من نيست بدان
که از عشق تو مرده ام
آري از عشق تو مرده ام عزيزم
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:52 توسط خزوون
|

کنون مي روم....
مي روم به غربت خويش در حجمي از هيچ برسم......
....مي روم......
به ناکجاي محبت که رسيدم ، در انزجار بودن و بودن انزجار گم مي شوم.......
شايد بعدها..... ، شايد بعدها در نيستي هستي پيدا شوم.....
مي روم.....
شايد در يکي از روزهايت با نام فردا ، در پشيماني امروزت مرا يافتي......
مي روم از بلنداي لحظه ها به پستي هستي بنگرم......و بر به نيستي رسيدن بودنم اشک ببارم.....
مي خواستم حرم نفسهاي بي قاعدهء عشق(همان نام سرخ رنگِ دوست داشتن) را بر سرماي گونه هايم پيوند زنم ، ليکن ،.....تلخي اين حس بر نفس بودنم آوار شد.....
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:51 توسط خزوون
|

اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دور شدن از ابر چه حسي داشت اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتي ها چه تنها ميشه اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه اگه مي دونستي که رفتنت چه آتشي بر جانم کشيد اون وقت اين قدر راحت نمي گفتي << خداحافظ
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:48 توسط خزوون
|

سکوت چشمانم مرز زمان را مي شکند نگاه دلم براي بودنت هر لحظه تمنا مي کند . و بودنت تمام اميد زندگيم مي شود در تقدير بودنم باران نمي باريد اما از لحظه بودنت آسمان بارانش را ارزاني کرده دنياي دلم در اين تنگناي بودن در اين حس پرواز جز لحظه هاي با تو بودن آرزويي در دل ندارد
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:22 توسط خزوون
|
