می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم...دیدم خودخواهیه ...دیدم نمی تونم..تحمل می کنم بی تو به هر سختی..به شرطی که بدونم شاد وخوشبختی..به شرطی بشنوم دنیات آرومه..که دوسش داری از چشمات معلومه..یکی اونجاست شبیه من یه دیونه..که بیشتر از خودم قدرتو میدونه.. چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم؟؟؟؟؟ تو می خندی...چه شیرینه ...گذشتن ...تازه می فهمم...!!! تو را می خوام تمومه زندگیم اینه..دارم میرم ته دیونگیم اینه ...نمی رسه به تو حتی صدای من..تو خوشبختی همین بسه برای من
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:26 توسط خزوون
|

اين روزا انقدر سياهي ها دورمو گرفتن كه حتي هواي پاييزي هم حال و هوامو عوض نميكنه.. اينجا هم پر از خاطراتي شده كه حتي دلم نمياد بيام ونظر دوستايي يه روزي با نظراشون زندگي ميكردمو بخونم.. نه اينكه ننويسم... نه! مينويسم واسه دلم براي اون احساساتي كه وجود دارن..زندن تو وجودم ...شايدم همين احساسسات يه روزي موحب نابوديم بشن... يه دوست بهم گفت : تو و نوشته هات ادمو افسرده ميكنه..شايدم حق با اونه اما من ترجيح ميدم افسرده باشم تا مثله اون دوست عزيز لحظه اي خوش باشم.. اين روزا انقدر خودمو درگير طرحامو كارام كردم كه وقت نكنم به احساساتم كوچكترين توجهي كنم..اما با تمام درگيريهام گرفتار احساساستم شدم... خزوونو اون عشقي كه انتظارشو داشتم..حالا اومده سراغمو مبتلام كرده..گرفتارم كرده..داره ميسوزونتم..خيلي حس قشنگيه..ديوانه كننده است.. اونايي كه اهله دلن با يه نگاه ... براي همينه سعي ميكنم كمتر نگاهم با نگاه كسي برخورد كنه...سخته..هر روز باهاش برخورد كني و نتوني احساستو در حد يه نگاه خرجش كني..سخته ولي... اره اينه روزگار خزوونزده اي كه عاشق شده... .
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:11 توسط خزوون
|


۱۰۰روز گذشت
و باز هم تنهایی...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:38 توسط خزوون
|
